بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز

فقط می نویسم ،همین !

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با موضوع «مرگ» ثبت شده است

ساعت دور و بر ۹/۵ بود که یه صدای جیغی بلند شد

خیلی ترسیدم و بلند گفتم: ای کوفت.بابا دلم ریخت،از دست این همسایه های بی ملاحظه!

(یه چند تا همسایه ی پر سر و صدا داریم که بچه های بسیار شلوغی دارن که دیده شده نصف شب هم داد و بیداد میکنن)

صدا ممتد داشت جیغ میکشید "مامان،مامان " که گفتم نه انگار جدی ه

مامان رفت سمت پنجره پشتی،من رفتم تراس ،گفتم صدا ازینطرفه

درست متوجه شده بودم،حالا اون صدا همینطور که ممتد جیغ میکشید کمک هم میخواست

خونه رو میتونستم از تراس ببینم،ولی پشت خونه و پنجره ها

چون کوچه ی بالایی بودن

یکی از خانمای کوچه بالایی پرسید چی شده

شنیدم گفتن الکل... 

فکر کردم مادره الکل خورده!چون یه صدای پسرونه هم میومد،اما صدایی از مادر نمیومد

حالا مامان هم اومده بود پیش ما و میگفت اون کوچه هم که آدم نیست،بمیری هم کسی نمیاد کمک

کوچه هم طوری ه که خیلی دوره،یا باید از حیاط همسایه ک به کوچه بالایی راه داره میرفتیم،یا کل اون مسیر رو 

بابا هم خونه نبود و رفته بود گوشت قربونی چند نفر از فامیل رو بده و برگرده

خانم همسایه گفت زنگ زدم

صدای پسره هم اومد که پشت تلفن داد کشید عمو خودتو برسون

شاید دو سه دیقه طول کشید ک یه ماشینی اومد و همینطور که اون دختربچه شاید ۱۰-۱۲ ساله داد میزد، رفتن داخل ماشین

دختره میگفت عمو برسون

ماشین حرکت کرد و من از بین دار و درخت و تاریکی فقط ماشین و یه سایه دیدم

ماشین میرفت و دختره داد میزد ...

تو خیابون پایینی که نزدیکه یه بیمارستان خصوصی هست

ولی مطمئنا برای اونا که به احتمال زیاد مستاجر هستن ،هزینه بالایی داره و تا بیمارستان دولتی اون دختره همچنان داد میکشیده!


من هنوز از فکر اون دختر بیرون نیومدم

و تمام مدتی که داد می کشید و حتا الان که دارم مینویسم تنم می لرزید.از پنجره ی اتاقم،پنجره خای پشتی خونه شون دیده میشه.همون چراغا هنوز روشن هستن.انگار هنوز بیمارستانن و برنگشتن خونه!


+ به سوختن فکر میکنم.به بچه ای که سوخته.به خودم که هر بار صحنه ی تصادف و سوختگی میبینم،سریع نگاهمو برمیگردونم و اگه همچین قضیه ای رو برام تعریف کنن یا تو متن قضیه قرار بگیرم تا یکی دو روز از نظر فکری درگیرشم !


+ به دخترایی فکر میکنم که بامداد دیروز لای صندلی های اتوبوس بین خون و آسیب دیدگی و مرگ دست و پنجه میزدن!


+ بابا میگفت برادرزاده های زن عموش،از تهران اومدن شمال و گفتن حالا بریم خیابون یه دوری بزنیم و همون دور زدن باعث تصادف و مرگشون شده !


+ مرگ خیلی نزدیکه... و من خیلی دور میبینمش

خدایا ما رو در حال مسلمانی و با ایمان و عاقبت بخیری از این دنیا ببر و مرگمون رو بی ثمر قرار نده.الهی آمین


+ شعر عنوان مطلب از عباس خیرآبادی

۱ نظر ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۳۵
جودی آبوت