بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز

فقط می نویسم ،همین !

طبقه بندی موضوعی

۱۲ مطلب با موضوع «شب نوشت» ثبت شده است

ساعت دور و بر ۹/۵ بود که یه صدای جیغی بلند شد

خیلی ترسیدم و بلند گفتم: ای کوفت.بابا دلم ریخت،از دست این همسایه های بی ملاحظه!

(یه چند تا همسایه ی پر سر و صدا داریم که بچه های بسیار شلوغی دارن که دیده شده نصف شب هم داد و بیداد میکنن)

صدا ممتد داشت جیغ میکشید "مامان،مامان " که گفتم نه انگار جدی ه

مامان رفت سمت پنجره پشتی،من رفتم تراس ،گفتم صدا ازینطرفه

درست متوجه شده بودم،حالا اون صدا همینطور که ممتد جیغ میکشید کمک هم میخواست

خونه رو میتونستم از تراس ببینم،ولی پشت خونه و پنجره ها

چون کوچه ی بالایی بودن

یکی از خانمای کوچه بالایی پرسید چی شده

شنیدم گفتن الکل... 

فکر کردم مادره الکل خورده!چون یه صدای پسرونه هم میومد،اما صدایی از مادر نمیومد

حالا مامان هم اومده بود پیش ما و میگفت اون کوچه هم که آدم نیست،بمیری هم کسی نمیاد کمک

کوچه هم طوری ه که خیلی دوره،یا باید از حیاط همسایه ک به کوچه بالایی راه داره میرفتیم،یا کل اون مسیر رو 

بابا هم خونه نبود و رفته بود گوشت قربونی چند نفر از فامیل رو بده و برگرده

خانم همسایه گفت زنگ زدم

صدای پسره هم اومد که پشت تلفن داد کشید عمو خودتو برسون

شاید دو سه دیقه طول کشید ک یه ماشینی اومد و همینطور که اون دختربچه شاید ۱۰-۱۲ ساله داد میزد، رفتن داخل ماشین

دختره میگفت عمو برسون

ماشین حرکت کرد و من از بین دار و درخت و تاریکی فقط ماشین و یه سایه دیدم

ماشین میرفت و دختره داد میزد ...

تو خیابون پایینی که نزدیکه یه بیمارستان خصوصی هست

ولی مطمئنا برای اونا که به احتمال زیاد مستاجر هستن ،هزینه بالایی داره و تا بیمارستان دولتی اون دختره همچنان داد میکشیده!


من هنوز از فکر اون دختر بیرون نیومدم

و تمام مدتی که داد می کشید و حتا الان که دارم مینویسم تنم می لرزید.از پنجره ی اتاقم،پنجره خای پشتی خونه شون دیده میشه.همون چراغا هنوز روشن هستن.انگار هنوز بیمارستانن و برنگشتن خونه!


+ به سوختن فکر میکنم.به بچه ای که سوخته.به خودم که هر بار صحنه ی تصادف و سوختگی میبینم،سریع نگاهمو برمیگردونم و اگه همچین قضیه ای رو برام تعریف کنن یا تو متن قضیه قرار بگیرم تا یکی دو روز از نظر فکری درگیرشم !


+ به دخترایی فکر میکنم که بامداد دیروز لای صندلی های اتوبوس بین خون و آسیب دیدگی و مرگ دست و پنجه میزدن!


+ بابا میگفت برادرزاده های زن عموش،از تهران اومدن شمال و گفتن حالا بریم خیابون یه دوری بزنیم و همون دور زدن باعث تصادف و مرگشون شده !


+ مرگ خیلی نزدیکه... و من خیلی دور میبینمش

خدایا ما رو در حال مسلمانی و با ایمان و عاقبت بخیری از این دنیا ببر و مرگمون رو بی ثمر قرار نده.الهی آمین


+ شعر عنوان مطلب از عباس خیرآبادی

۱ نظر ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۳۵
جودی آبوت

بدون شک کامنت تبریک تولدم از طرف دوست عزیز وبلاگیم

جیزس و همینطور کامنت امشب شملیا ی عزیزم که کلی دنبالم گشته و پیدام کرده

دلیل اصلی بازگشت من و نوشتنم بود


دختری که الان ، در ساعت ۲:۱۰ بامداد دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶ داره وبلاگشو آپ میکنه با دختری که سال پیش در چنین زمان و مکانی بوده خیلی فرق میکنه

حتا اون دختر یه ماه پیش هم نیست


سال پیش ، توی همچین روزایی درگیر امتحاناتم بودم

ماه رمضون بود.موقع سحری پختن بغض میکردم

موقع سحری خوردن بغض میکردم

با بارون بهار و برنامه ماه عسل و غروب آفتاب و قنوت نماز و افطاری خوردن بغض میکردم

شب که تنها میشدم و چشمی دنبال چشمم نبود اشک میشدم و بارون چشمام میبارید

اما هیچ بارونی آتیش قلبمو خاموش نکرد

حتا شب قدر و دعای جوشن کبیر و ختم قرآن و ختم چله و محرم و ...


من آرومم

همه ی اون مرحله های سخت گذشت

و اون فکرهای کشنده تموم شد

فقط یه چیزی ته قلبم باقی مونده که ارزشمنده


خوشحالم ... و بابت همه چیز شکرگزار 

سعی میکنم با آرامش تقدیرم رو بپذیرم و حوصله کنم تا خدا حکمت کارهاشو نشونم بده


+ ماهتون عسل

+ حاجاتتون روا

+خیلی التماس دعا


+عنوان مطلب از حافظ جان

۳ نظر ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۹
جودی آبوت

میگم که :

بس که گند زدن به اعتمادمون

ما دیگه به چشامونم شک داریم !

آره عزیزم

اینجوریاست !

 

+ سکوت لطفا !


+عنوان مطلب از سعدی جانم

۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۲۸
جودی آبوت

گاهی به این فکر می کنم ک

بعضی دردها رو، توی دنیای بعدی که قراره دوباره این زندگیمون رو تکرار کنیم-و حقیقت اعمال رو ببینیم- هم نمیشه تحمل کرد

خدایا پس چه صبری بهمون دادی؟!

خدایا چند برابرش کن


+ من نمیتونم ببخشم.حتا اگه ببخشم،نمیتونم فراموشم کنم

من بنده ی بد بد بد ...

خدایا دارم به این فکر میکنم ک هدفت از خلق من چی بود!

مطمئنم برای من یکی حتما پشیمون شدی!

یا راه رو نشونم بده ، یا راهمو کلا ببند 

تحملش برام سخته! 


+ پیاده آمده ایم،کربلا،حاج آقا مرادی،شبکه ۱...

آخرین باری که زیارت عاشورا خوندم کی بود ؟!

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک ...


+عنوان مطلب از محمدمهدی درویش زاده

۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۵۳
جودی آبوت

امشب به این نتیجه رسیدم که باید یه دوست پیدا کنم

از اروپا

یا آمریکا

الان که همه خوابن،اون بیدار باشه 

با هم حرف بزنیم !



+سالگرد آقاجونمه،ممنون میشم براش فاتحه بخونید🌹


+عنوان مطلب از سجاد رشیدی پور

۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۶
جودی آبوت

نمیدونم چرا انقدر تشویش دارم و بی تابم


دیشب خواب دیدم ، 

آقایی که نمیشناختمش داشت میرفت کربلا

من یه کمکی بهش رسوندم

ی خانومی دعام کرد 

تعبیرش خوب بود،خوشحال شدم


ولی چرا الان دل آشوبم ؟!


+ خیلی فکر میکنم ، انقدر که از فکر کردن خسته میشم

دلم یه خونه میخواد وسط جنگل

که فضای بکر اونجا آرومم کنه

یا یه خواب راحت کنار دریا

که چشم ببندی و چشم واکنی

صدای موج بپیچه تو گوش ِت

درد اینجاست که

هم جنگل و هم دریا کنار گوشمه


+روزای خوب هم میرسه ...

+ چه ستاره بارونی ه تو آسمون :)

+ روز مهندس مبارک 🌹 

:(:


+شعر عنوان مطلب از فاضل نظری

۳ نظر ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۴
جودی آبوت

+ خوشبختی چه شکلیه؟

- قبلا فک میکردم شبیه برق چشماش ِ

+ الان چی؟

- چه خوب که نیست...!

+چرا؟

- اونایی که موندن چشاشون دیگه برق نمیزنه!



+شعر عنوان مطلب از رویا ابراهیمی

۲ نظر ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۴
جودی آبوت

نبینم یه وقت تنهایی غصه بخوری ها

غصه هاتو جمع کن

بیار پیش خودم

مگه من مُردم که تنها باشی

از تموم دنیا

هیچ کاری ام بلد نباشم

غصه خوردن ُ خوب بلدم


+ غصه ی غصه هاتم مال من

ولی کاش بهم بگی ...


+مامان میگه این ابر سفیدا که میان برف میارن

نگاه کن ببین آسمون رو پوشوندن یا نه؟!

آسمون دل آدمم گاهی پرِ ابر میشه

بعد بارون میاد ... 


+شعر عنوان از مهرداد نصرتی

۲ نظر ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۹
جودی آبوت

۱.بعد از مدتها،دیگه باید بگم سلااااام :)


۲.طی یک عملیات متهورانه ، همه ی ستاره های روشن رو خاموش کردم و به دوستان سر زدم.انگار یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شد :)


۳.بود و نبودم اینجا خیلی هم فرقی نداره،شاید تو زندگی واقعی هم همینطور باشه،توی خونه تا یک ماه گریه و زاری،تا شش ماه کاش بود و حیف شدو تا یکسال جاش خالیه و بعد تمام ! دوستان هم تا یه هفته غم و شاید اشک و بعد فراموشی!!بر خلاف زندگیم که حس میکنم تا اینجاش خیلی مفید نبودم ، دلم نمیخواد مرگم الکی و بی فایده باشه ! یادم افتاد ۵-۶ سال پیش فرم اهدای عضو پر کردم،هر چند کارتش نیومد ولی اسمم هست،اگه سکته مغزی کنم اینطوری حداقل یه فایده ای داره ،هر چند الانم چیزی از سکته مغزی کم ندارم!!!


۴.امشب عروسی دعوت بودیم که من مثل بقیه عروسی ها نرفتم،یه زمانی اول دبیرستان بودم فک میکردم عاشق این پسره فامیلمون شدم.رفتم دوم دبیرستان،دختردایی پسره همکلاسیمون بود،شنیدم دوستش یه چیزایی گفت با این مضمون ک فلانی اون رو دوست داره ، بعد دیگه بالکل گذاشتمش کنار! حالا مثلا دوست داشتنم چی بود! چون یه شهر دیگه زندگی میکردن،همون اندک باری ک خونه مادربزرگم میدیدمش ضربان قلبم میرفت بالا و نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم!وقتی تو اتاق بود میرفتم تو هال،یه بار هم اون اومد تو،عموی من بیرون بود،دید من تو اتاقم،از دم در برگشت رفت تنها نشست تو هال،ذوق کردم که نجابت داره !!!این دختره فامیلمون که همکلاسیم بود-دختردایی داماد- سر امتحانای ترم پشت سر من بود،یه چند تا امتحان کاغذ میداد جلو براش مینوشتم و برگه نشونش میدادم،منم انقد ترسو، یه بار گفتم نمیتونم و دیگه بیخیال شد.بعد شنیدم به یکی از فامیلامون گفته فلانی-یعنی من- درسم بد نیست!!! ترم دوم نشونش دادم درس کی بد نیست،دیگه از تقلب خبری نبود😬😁


۴.امشب داشتم تو آینه به خودم نگاه میکردم،علاوه بر اندک دفعاتی که احساس زیبایی کردم- این قضیه متغیره- یه غلط کردم عجیبی توی چشام موج میزد... کار نیمه تمامی که گردن گرفتم داره خفه م میکنه !!!


۵.امشب به یه چیز دیگه ام فکر میکردم.به مفید بودنم.به اینکه چرا من کارهایی که دوست دارم انجام نمیدم،من چرا همش خونه ام‌من چرا نباید برم سر کار،من چیکار کنم از بیکاری! من چرا اصلا این رشته ها رو تو دانشگاه خوندم؟! من چرا دوران دبیرستان و دانشگاه انقد راه رو اشتباه رفتم... من چرا انقد نسبت ب همسن و سالام عقبم.... نکنه بمیرم و انقدر بی فایده و بیکار مونده باشم... 


۶.جشنواره فیلم فجر رو به طور خلاصه از شبکه آی فیلم پخش کردن... پارسال همین موقع ... بگذریم

 

۷.خیلی پرت و پلا گفتم.مگه نه؟ذهنم و زندگیم همین قدر آشفته ست!


+شعر عنوان مطلب از شهراد میدری

۲ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۱۸
جودی آبوت

نه اینکه حرفی نباشه ، هست

ولی زبون به گفتن نمی چرخید

یه وقتایی هر شب میومدم حرف میزدم و مینوشتم

ولی الان سه چهار تا کامنت جواب نداده و ۱۴ تا ستاره روشن دارم

که فک کنم بعضیاشون تجدید شدن

و این یعنی کلی پست نخونده از هر وبلاگ  !

امتحانم تموم شد ،نمره هامم هم طبق معمول ۱۸-۱۹!

فعلا حس و حال شروع پایان نامه رو ندارم

حتا حال و حوصله نوشتن پروپوزال داداشمم ندارم!

این بچه درس و مشقش از اول گردن خودم بوده!!

انقدری که اون خونسرده گاهی دیوونه ام میکنه!

اصلا چ امیدی!

تمام امسال یه آزمون استخدامی اومد،رشته من یه نفر میخواستن

منم شرکت کردم،یه ماهه زدن مجاز،حتا جواب اونم نمیدن!

انقد درسمون خوب بود مثلا !

البته من بخاطر درسم کلی اشتباه کردم!!

فاز منفی دادم!

بخندیم اصلا

زندگی خیلی خوبه

مثلا کدخدا دیگه ما رو تو دهش راه نمیده!



+ عنوان مطلب از حسین زحمتکش

۳ نظر ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۵۳
جودی آبوت