بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز

فقط می نویسم ،همین !

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب با موضوع «شب نوشت» ثبت شده است

نمیدونم چرا انقدر تشویش دارم و بی تابم


دیشب خواب دیدم ، 

آقایی که نمیشناختمش داشت میرفت کربلا

من یه کمکی بهش رسوندم

ی خانومی دعام کرد 

تعبیرش خوب بود،خوشحال شدم


ولی چرا الان دل آشوبم ؟!


+ خیلی فکر میکنم ، انقدر که از فکر کردن خسته میشم

دلم یه خونه میخواد وسط جنگل

که فضای بکر اونجا آرومم کنه

یا یه خواب راحت کنار دریا

که چشم ببندی و چشم واکنی

صدای موج بپیچه تو گوش ِت

درد اینجاست که

هم جنگل و هم دریا کنار گوشمه


+روزای خوب هم میرسه ...

+ چه ستاره بارونی ه تو آسمون :)

+ روز مهندس مبارک 🌹 

:(:


+شعر عنوان مطلب از فاضل نظری

۳ نظر ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۴
جودی آبوت

+ خوشبختی چه شکلیه؟

- قبلا فک میکردم شبیه برق چشماش ِ

+ الان چی؟

- چه خوب که نیست...!

+چرا؟

- اونایی که موندن چشاشون دیگه برق نمیزنه!



+شعر عنوان مطلب از رویا ابراهیمی

۲ نظر ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۴
جودی آبوت

نبینم یه وقت تنهایی غصه بخوری ها

غصه هاتو جمع کن

بیار پیش خودم

مگه من مُردم که تنها باشی

از تموم دنیا

هیچ کاری ام بلد نباشم

غصه خوردن ُ خوب بلدم


+ غصه ی غصه هاتم مال من

ولی کاش بهم بگی ...


+مامان میگه این ابر سفیدا که میان برف میارن

نگاه کن ببین آسمون رو پوشوندن یا نه؟!

آسمون دل آدمم گاهی پرِ ابر میشه

بعد بارون میاد ... 


+شعر عنوان از مهرداد نصرتی

۲ نظر ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۹
جودی آبوت

۱.بعد از مدتها،دیگه باید بگم سلااااام :)


۲.طی یک عملیات متهورانه ، همه ی ستاره های روشن رو خاموش کردم و به دوستان سر زدم.انگار یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شد :)


۳.بود و نبودم اینجا خیلی هم فرقی نداره،شاید تو زندگی واقعی هم همینطور باشه،توی خونه تا یک ماه گریه و زاری،تا شش ماه کاش بود و حیف شدو تا یکسال جاش خالیه و بعد تمام ! دوستان هم تا یه هفته غم و شاید اشک و بعد فراموشی!!بر خلاف زندگیم که حس میکنم تا اینجاش خیلی مفید نبودم ، دلم نمیخواد مرگم الکی و بی فایده باشه ! یادم افتاد ۵-۶ سال پیش فرم اهدای عضو پر کردم،هر چند کارتش نیومد ولی اسمم هست،اگه سکته مغزی کنم اینطوری حداقل یه فایده ای داره ،هر چند الانم چیزی از سکته مغزی کم ندارم!!!


۴.امشب عروسی دعوت بودیم که من مثل بقیه عروسی ها نرفتم،یه زمانی اول دبیرستان بودم فک میکردم عاشق این پسره فامیلمون شدم.رفتم دوم دبیرستان،دختردایی پسره همکلاسیمون بود،شنیدم دوستش یه چیزایی گفت با این مضمون ک فلانی اون رو دوست داره ، بعد دیگه بالکل گذاشتمش کنار! حالا مثلا دوست داشتنم چی بود! چون یه شهر دیگه زندگی میکردن،همون اندک باری ک خونه مادربزرگم میدیدمش ضربان قلبم میرفت بالا و نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم!وقتی تو اتاق بود میرفتم تو هال،یه بار هم اون اومد تو،عموی من بیرون بود،دید من تو اتاقم،از دم در برگشت رفت تنها نشست تو هال،ذوق کردم که نجابت داره !!!این دختره فامیلمون که همکلاسیم بود-دختردایی داماد- سر امتحانای ترم پشت سر من بود،یه چند تا امتحان کاغذ میداد جلو براش مینوشتم و برگه نشونش میدادم،منم انقد ترسو، یه بار گفتم نمیتونم و دیگه بیخیال شد.بعد شنیدم به یکی از فامیلامون گفته فلانی-یعنی من- درسم بد نیست!!! ترم دوم نشونش دادم درس کی بد نیست،دیگه از تقلب خبری نبود😬😁


۴.امشب داشتم تو آینه به خودم نگاه میکردم،علاوه بر اندک دفعاتی که احساس زیبایی کردم- این قضیه متغیره- یه غلط کردم عجیبی توی چشام موج میزد... کار نیمه تمامی که گردن گرفتم داره خفه م میکنه !!!


۵.امشب به یه چیز دیگه ام فکر میکردم.به مفید بودنم.به اینکه چرا من کارهایی که دوست دارم انجام نمیدم،من چرا همش خونه ام‌من چرا نباید برم سر کار،من چیکار کنم از بیکاری! من چرا اصلا این رشته ها رو تو دانشگاه خوندم؟! من چرا دوران دبیرستان و دانشگاه انقد راه رو اشتباه رفتم... من چرا انقد نسبت ب همسن و سالام عقبم.... نکنه بمیرم و انقدر بی فایده و بیکار مونده باشم... 


۶.جشنواره فیلم فجر رو به طور خلاصه از شبکه آی فیلم پخش کردن... پارسال همین موقع ... بگذریم

 

۷.خیلی پرت و پلا گفتم.مگه نه؟ذهنم و زندگیم همین قدر آشفته ست!


+شعر عنوان مطلب از شهراد میدری

۲ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۱۸
جودی آبوت

نه اینکه حرفی نباشه ، هست

ولی زبون به گفتن نمی چرخید

یه وقتایی هر شب میومدم حرف میزدم و مینوشتم

ولی الان سه چهار تا کامنت جواب نداده و ۱۴ تا ستاره روشن دارم

که فک کنم بعضیاشون تجدید شدن

و این یعنی کلی پست نخونده از هر وبلاگ  !

امتحانم تموم شد ،نمره هامم هم طبق معمول ۱۸-۱۹!

فعلا حس و حال شروع پایان نامه رو ندارم

حتا حال و حوصله نوشتن پروپوزال داداشمم ندارم!

این بچه درس و مشقش از اول گردن خودم بوده!!

انقدری که اون خونسرده گاهی دیوونه ام میکنه!

اصلا چ امیدی!

تمام امسال یه آزمون استخدامی اومد،رشته من یه نفر میخواستن

منم شرکت کردم،یه ماهه زدن مجاز،حتا جواب اونم نمیدن!

انقد درسمون خوب بود مثلا !

البته من بخاطر درسم کلی اشتباه کردم!!

فاز منفی دادم!

بخندیم اصلا

زندگی خیلی خوبه

مثلا کدخدا دیگه ما رو تو دهش راه نمیده!



+ عنوان مطلب از حسین زحمتکش

۳ نظر ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۵۳
جودی آبوت

رفتن گناه نیست

اما دل دادن و دل گرفتن و بعد بی هوا رها کردن گناه است

شاید کسی،دلش را به پای شما بسته بود

شاید نگاهش را سنجاق کرده بود به چشم هایتان

و در پیراهن چهارخانه ای که برای اولین بار پوشیده بودید ،مرده بود

آدم ها را نکشید

زندگی کوتاه است

و لحظاتی دارد جانکاه

بگذارید در کشاکش این نبرد

نایی برای جنگیدن داشته باشند

و در غروب یک روز سرد زمستانی

زیر سرمای خاطرات

برای همیشه یخ نزنند...!


دستی بلند کردم و گفتم: «سفر بخیر»

خوش می روی، گذار تو از این گذر به خیر


من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم

یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر


یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد

آخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر


یادت نمی رود ز خیالم؛ مگر به مرگ

ذکرت نمی رود به زبانم؛ مگر به خیر 


بی خوابی ارمغان دل رفته ی من است

هرگز نمی شود شب عاشق، سحر، به خیر


تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم

دستی بلند کردم و گفتم: «سفر بخیر»


سجاد رشیدی پور

۴ نظر ۲۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۱۲
جودی آبوت

با وجود خستگی

و اینکه از ساعت ده و نیم خوابم میومد

تا الان بیدارم !!!

:/


کسی راهکاری داره ؟

+ نمیدونم بقیه چطور زود می خوابن!!!!

+سر شب خوابیدن برام شده رویا !


+ عنوان مطلب از زنده یاد پریش شهرضایی

۶ نظر ۱۶ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۸
جودی آبوت