بابا لنگ دراز

۱۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱.آخرین روز شهریور هم گذشت،اصلا نمیدونم شهریور چطور گذشت!!!


۲.برای اولین بار "کاکا" پختم.خوب شد.من فکر کنم تنها کسی هستم که از نعمت یه خواهرکوچولو بهره میبرم که عاشق کیک و شیرینی ه و هرچی درست کنم-حتا اگه خوب نشه-با ولع میخوره و کلی تعریف میکنه.

۳.نفسم ببخش که انقدر بداخلاق شدم،ببخش منو که قدرت درکم پایین میاد و یادم میره تو هنوز کوچولویی.دنیامون از هم دور شده.من تو جزیره ی خودم هستم و دلم نمیخواد کسی به این جزیره ی تنها پا بذاره

۴.از فکر ناتوان بودنم در بعضی مسایل رنج میبرم!

۵.چقدر بده که نمیتونم یه چیزایی رو راحت بنویسم،هر بار مقاومت کردم در مقابل شناس بودن در دنیای وب نویسی به نحوی نشده،الان هم با چند نفر تو تلگرام هستیم،یکی دو نفر در اینستا و یه عزیز دیگه که بیشتر با هم آشنا شدیم و در ارتباطیم.


بعدنوشت:به دلیل سرعت افتضاح نت و مشکل ارسال مطلب اینو یادم رفت بنویسم؛

روز جهانی صلح همزمان با شروع هفته ی دفاع مقدس و سالروز آغاز جنگ تحمیلی!!!

بارها گفتم جنگ رو مستقیم لمس نکردم اما غیرمستقیم چرا!!

دیشب هم خواب جنگ دیدم.یه جایی بودم ک نمیدونم کجا بود ولی گویا زیارت بودم،حس میکردم مکه ست.یه جایی نشسته بودیم،همراهانم رو یادم نمیاد،دیدم از روبرو یه هواپیمای جنگنده میاد.مطمین بودم که میخواد بمب بندازه و تو دلم میگفتم این عربستانی ها آخر کار خودشون رو کردن و به همراهانم نشون دادم.بمب یه جایی خیلی جلوتر افتاد.فهمیدم که الان یه موجی از خرابی و انفجار به ما میرسه و میمیریم.چشمانم رو بستم و همون لحظه گفتم حالا که میدونی داری میمیری اشهدت رو بخون.از بس هول شدم اشهد رو کامل نگفتم،یعنی اول بجای الله اکبر داشتم اشهدان لااله الا الله میگفتم.همه جا سفید شد.من دردی حس نکردم....خوابم همینجا تموم شد،چون بقیه ش یه خواب دیگه ست که اونم واضح یادم نمیاد!!!


میگم که:با تموم شدن تابستون از شر این پشه ها خلاص میشیم!!!خودم به جهنم،دیگه این خواهرم رو خوردن تموم شد عاخه!!!


+پاییزتون طلایی🍂🍃🍁


+عنوان مطلب از امیرمهدی صفایی

۴ نظر ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۷
جودی آبوت

۱.اول اینکه عیدتون مبارک،اصلا هم دیر نشده.من ک کلی عیدی معنوی گرفتم

هر کسی ساداته خودش دعامون کنه :)


۲.تازه ساعت رو کشیدن عقب،دیدم تو فضای مجازی مینویسن یه ساعت بیشتر میخوابیم

برای ما هم اینطوره که یه ساعت بیشتر بیداریم😁


۳.دو روز بود مهمون داشتیم،یکی از دوستان دوران سربازی بابا بودن.۸سال پیش هم اومده بودن و البته همون موقع بعد از مدتها همدیگه رو دیدن.بلاشک من در پرحرفی به پدرم رفتم.توی این دو روز انقدر حرف زده و خاطره تعریف کرده که به مامانم گفتم لطفا دو روز باهاش حرف نزن تا من ریکاوری بشم😂


۴.یه کمی مهمونداری و سرپا موندن و کمی پیاده راه رفتن از من پیرزنی ساخته که میشینم به زور بلند میشم.خدایا من جوونم الان.[آیکون خجالت و اینا]


۵.صلوااات بلندی ختم کنید که این پست غمگین نیست!


۶.عنوان مطلبم نمیدونم از کیه،هر کسی هست دمش گرم😉

۴ نظر ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۳
جودی آبوت

روز بزرگداشت شهریار سخن "سید محمدحسین بهجت تبریزی"

و شعر و ادب پارسی گرامی



ســـن یاریمین قاصدی سـن ،ایلان ســنه چای دئمیشم

خـیالینی گوندریب دیــــر، بسکی من آخ- وای دئمیشم

آخ! گئجه لَر یاتمامیشام من سنه لای- لای دئمیشم

سن یاتالی،مـن گوزومه اولدوزلاری سای دئمیشم

هــر کس سنه اولدوز دییه أوزوم سنه آی دئمیشم

سننن سونرا، حیاته من شیرین دیسه، زای دئمیشم

هــر گوزلدن بیــر گول آلیب سن گوزه له پای دئمیشم

سنین گون تک باتماغیوی آی باتانا تای دئمیشم

ایندی یایا قیش دئییرم سابق قیشا، یای دئمیشم

گاه طوییوی یاده سالیب من ده لی، نای نای دئمیشم

ســونرا یئنه یاسه باتیب آغلاری های های دئمیشم

عمره سوره ن من قره گون آخ دئمیشم، وای دئمیشم





+با شعرها خاطره نسازید

با آهنگ ها خاطره نسازید

همچنین با آدم هایی که اهل موندن نیستن و رهگذرن ...


+این صدا رو صدها بار گوش دادم و بارها و بارها همراهش اشک ریختم


+عنوان مطلب از شهریار

۶ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۵
جودی آبوت
بسم الله الرحمن الرحیم
 🌷اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِی الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ🌷

این جمعه جان حضرت زهرا ظهور کن
قلب غمین منتظران پر سرور کن
با یک توسلی به در خانه ی خدا
از جاده ی ظهور بیا و عبور کن . . .


رهبر انقلاب:حکام سعودی یک عذرخواهی زبانی از دنیای اسلام نکردند.چقدر اینها وقیحند.دنیای اسلام بایستی گریبان اینها را بگیرد،از اینها سوال بکند،چرا سوال نمی کنند.
۹۵/۶/۱۷

آقا جان بیا و داد دل ما را از کفر و ظلم این مسلمان نماها بستان
"یا صاحب الزمان ادرکنی"
۴ نظر ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۰
جودی آبوت

لِی لا کارت دعوت عروسیش رو توی تلگرام برام فرستاده

دعوتم کرده

بابا قبلا اجازه ش رو بهم داده بود

 همون پارسال ک گفت عروسیش شهریورماه ه

 گفتم حالا تنها که نمیشه،ببینم اونموقع اصن چی میشه،میبرنم یا نه!

شاکی شدی و گفتی با هم میریم...

عروسی لِی لا نزدیک ه

 اصلا حرفش رو هم تو خونه پیش نکشیدم

مث خیلی چیزای دیگه ک پیش خودم کتمان میکنم

این نخ های اتصال داره دونه دونه پاره میشه

باید خوشحال باشم

:)

راستی چشمات چرا غمگین ه ؟!


+ و بی گمان فلسفه قربان،

سر بریدن نیست.

دل بریدن است.

دل بریدن

از هر چیزی که به آن تعلق داری.

دل بریدن

از هر چه تو را از او می‌گیرد،

می‌خواهد شادی باشد یا غم.

وصال باشد یا فقدان.

نور باشد یا سیاهی....!

مرتضی برزگر


+عیدتون مبارک

+عنوان مطلب از مولانای جان

۵ نظر ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۶
جودی آبوت

بسم الله الرحمن الرحیم

🌷اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِی الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ🌷



مه مبارک در ابر آرمیده بیا

امید آخر دلهای داغ دیده بیا

به طول غیبت و اشک مدام و سوز دلت

که جان شیعه ز هجران به لب رسیده بیا


"یا صاحب الزمان ادرکنی"


+شهادت امام محمدباقر(ع) رو خدمت امام زمان(عج) و همه ی شما عزیزان تسلیت عرض میکنم

۴ نظر ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۰
جودی آبوت


می ترسم

سردمه-سردی هوا ب کنار-

و دارم می لرزم

میدونم مشکل از منه

که انقدر دل گنجشکی ام

ولی وقتش رسیده ک پشتم ب یکی گرم باشه

که اینجور وقتا دستامو بگیره

نرسیده یعنی؟

دست خودم نیس ک انقدر نازک دل و ترسو بار اومدم

حالا ک اینطوری ه

چتر حمایتت رو از رو سرم برندار خدا

من جز تو به کی تکیه کنم؟!


+میشه برای دلم امن یجیب بخونید...

+عنوان مطلب از کامران رسول زاده

۵ نظر ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۹
جودی آبوت

وقتی این آهنگ رو می شنوم،یه حسی در من زنده میشه

انگار وصل میشم به گذشته

دور،خیلی خیلی دور

شاید به عالم زر،به اونجایی که روح در کالبدمون دمیده شد.

وقتی بهش گوش میدم،چوپانی رو تصور میکنم که در تاریکی شب

بعد از اینکه گوسفندانش رو به آغل رسونده

زیر نور ماه،در حالی که به درخت بزرگی تکیه زده

دم ِ گرم ِ نای و نی ِش رو به گوش کل کائنات می رسونه

دوست دارم فکر کنم چوپان تنها

روزی عاشق یه دختر کولی شده

نه کولی اهل موندن بوده

و نه چوپان اهل رفتن

و حالا قصه ی عشقشون ،

هر شب،

توی دهکده می پیچه.


+داشتم درس میخوندم،گفتم آهنگ ملایمی گوش بدم

دیگه دو روز بود بهش فکر میکردم،نتونستم جلوی خودمو بگیرم و نوشتم😁

+به شما هم حس خاصی رو القا میکنه؟

+عنوان مطلب از سعدی جانم

+چوپان تنها(the lonely shepherd) اثر گئورگ زمفیر




۹ نظر ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۵
جودی آبوت

آخر هفته نیس ک دلم بگیره و هوا ب طرز وحشتناکی غم رو بباره زمین

ولی هوای پاییزی زودرس با توده هوای بارونی هفته ی پیش کار خودش رو کرده

منم چای میخورم

زل میزنم ب کوه روبرو ک از پنجره ی اتاقم معلومه

آهنگ گوش میدم

یه جاهایی رو ک بلدم بلند میخونم

به تو فکر نمیکنم

به ابنکه کجایی چیکار میکنی فکر نمیکنم

به علامت سوالای بی جواب فکر نمیکنم

به اون یه کلمه کامنتت تو اینستای دوستت فکر نمیکنم

به اینکه اگه اسممو اتفاقی بشنوی چه حالی ممکنه بهت دست بده فکر نمیکنم

به مردی و نامردی آدما فکر نمیکنم

به گذشته فکر نمیکنم

به آینده ی خودم فکر میکنم

به آخر شهریور فکر میکنم

به آزمون دو ماه بعد فکر میکنم

به دختر قوی و محکمی فکر میکنم که قراره رو پاهای خودش وایسته

امسال که بدتر از سال پیش نیست

قرار بود خیلی خوب باشه،خیلی زیاد

ولی تا اینجا فقط تو رو نداشتم و مث یه آدم زنده با روح سرگردان بودم

دستامو ک بذارم تو دستای خدا

 و دوباره بغلم بگیره

میشم همون دختر قبلی

همون ک تو رو خیلی نمیشناخت

همون ک هنوز دل نباخته بود و عشق براش قصه بود

شاید توی دنیای امروز ما عشق فقط باید تو قصه ها باشه

قصه ای که قراره توی گوش بچه هام زمزمه کنم


+عنوان مطلب از مجتبی ناصری طهرانی

۴ نظر ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۵
جودی آبوت

-میترسی؟

+آره

-از چی ترس داری؟

+از خیلی چیزا

-اولین بار که ترسیدی یادته؟

+آره فک کنم همون موقعی بود ک حس کردم خیلی تنهام،که هیشکی رو ندارم،ک مامان و بابا دوسم ندارن

-چند سالت بود؟

+پنج سال

-چیکار کردی؟

+یه شب که خیلی ترسیده بودم،از پنجره ی چوبی اتاق زل زدم به ماه و با خدا حرف زدم

-واسه همینه انقدر سر به هوایی؟

+اوهوم

-هنوزم میترسی؟

+آره،مخصوصا شبایی ک هوا ابری ه

-میشه دیگه نترسی؟

+....


* ناتمام !


+عشق مال ترسو ها نیس،مال آدمای شجاع و جسور ه

مال فرهاده ک جلوی خسرو وایستاد

مال مجنون ک جلوی قبیله ی لیلی موند

مال  ....



۳ نظر ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۳
جودی آبوت