بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز

فقط می نویسم ،همین !

طبقه بندی موضوعی

غروبی تا از شهره و شبنم جدا شم و بیام خونه قشنگ هوا تاریک شده بود

سرد بود و سوز میزد

همینطور ک توو خیابون میومدم،نزدیک مرغ فروشی ،یکی از عرض پیاده رو رد شد و رفت داخل مغازه

امتداد مسیرش رو ک نگاه کردم ،تنم یخ کرد

بی اختیار وایستادم،دستمو گرفتم جلوی دهنم و جیغ کوتاهی کشیدم

نمیدونستم چیکار کنم

یه سگ تو پیاده رو کنار درختا بود و پشتش به من بود و داشت آشغال گوشت هایی که حتما همون آقا براش ریخته بود میخورد

ب خودم گفتم اگه بیاد سمتم میرم داخل مغازه

همه اینا خیلی زود اتفاق افتاد و وقتی که دیدم اون زبون بسته نگام نمیکنه و غذاشو میخوره سریع راه افتادم و رفتم

در حالی ک میتونستم قیافه ی درب و داغونمو تجسم کنم

تا برسم خونه حالم بد بود و قلبم تند میزد ...

.

+ترررررس

+ به ترس فکر میکنم. میترسم!

+به نبودن ها فکر میکنم،به جاهای خالی...به بودن هایی که نباید باشه.

+جمله تاکیدی: محکم باش دختر !

+شعر عنوان مطلب از سجاد سامانی

۹۶/۰۹/۱۲
جودی آبوت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">