بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز

فقط می نویسم ،همین !

طبقه بندی موضوعی

بعد از بیست روز نماز صبح خوندن و سربراه شدن،امروز صب خواب موندم.باصدای حرف زدن مامان و آبجی که برای رفتن به مدرسه آماده میشد از خواب بیدار شدم،چشمامو ک واکردم تنها روشنایی پشت پنجره کافی بود تا متوجه بشم که نه تنها صدای اذان گوشی،بلکه صدای زنگ گوشی رو هم نشنیدم و این بخاطر دیروقت خوابیدن هاست،ساعت ها رو هم کشیدن عقب این خواب من تنظیم نشد!


بعد از اون گند زدن به حماسه آفرینی هام دوباره خوابیده بودم که مامان با ذوق اومد تو اتاقم که جودی-چقدر سخت ه،نمیچسبه به دلم-اگه گفتی معلم نفس کیه؟گفتم نمیدونم.حالا یه کم فکر کن.مامان خوابم هاااا ،،،کریمی...نمیشناسم،عه کریمی!!!سپیده؟ آررره دیگه.


خب این دوتا کافی بود که من ساعت ۸/۵ از رختخواب جدا بشم و برم بشینم یه کم فک کنم.این خانم دوست دبیرستانم بود که یه مدت رفت و آمد خانوادگی هم داشتیم.اولین چیزی که به ذهنم رسید:اگه درست انتخاب رشته کرده بودم و سال های کنکور اون اشتباهات رو نمیکردم شاید الان منم تدریس میکردم :/


بعد به این نتیجه رسیدم که اون سالها با اشتباهات ریز و درشتش و شرایط بدی که خیلی هاش تقصیر من نبود گذشت.من همیشه یه دختر باهوش بودم که داشتم خودم رو کتمان میکردم.اینو خودم نمیگم،خیلی ها بهم گفتن.ولی کسی که باید باورش کنه نمیکرد.من از خدا بابت همه ی مشکلات ریز و درشتم ممنونم.همونایی که مقصرش من نبودم و شدن سنگ جلوی پام و سرعت گیر تو زندگیم.میخوام از فرصتهای پیش رو استفاده کنم،نمیخوام ازین دیرتر بشه که دو سال دیگه حسرت بزرگتری بیاد سراغم.


من از خدا ممنونم بابت دوستان خوبی که دارم،بابت شماهایی که ندیده و نشناخته با یه کامنت یه خط شعر یه حرف خوب بهم انرژی میدین.بابت خواهر کوچولویی که به هر بهانه ای خودشو میندازه بغلم و منو میبوسه.و من چقدر ناشکر هستم که اینا رو نمیبینم و فقط نقاط منفی رو بزرگ میکنم و آزار میبینم.


+قرار بود با زهراجان یه دفترچه برداریم و نقاط مثبتمون رو یادداشت کنیم و هر روز مرور کنیم تا عزت نفس و اعتماد به نفسمون بره بالا،و من فراموش کردم،همین امشب اینکارو میکنم :)

+نفس امروز چقدر ذوق داشت ازینکه دوست من شده معلمش،ازینکه سپیده گفته سلام گرمش رو به من برسونه.البته شماره همدیگه رو داریم ولی من سر اینکه قبل عید تو خیابون بعد مدتها همدیگه رو دیدیم و اون نگام نکرد و رد شد خیلی ناراحتم،حالا یه بار دنبال نفس رفتنی حضوری باهاش صحبت میکنم.

گاهی اوقات قرار است که در پیله ی درد،

نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی...

گاهی انگار ضروریست بگندی در خود،

تا مبدل به "شرابی" خوش و گیرا بشوی...

گاهی از حمله یک گربه،قفس میشکند،

تا تو پرواز کنی،راهی صحرا شوی...

گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست،

باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی...

گاهی از چاه قرار است به زندان بروی،

" آخر قصه " هم آغوش زلیخا بشوی...


+پریسای نازنینم،اگه بدونی با دیدن کامنتت چقدر انرژی گرفتم و خوشحال شدم باور نمیکنی.عاشقتونم که انقدر خوب و مهربونید😘😍💋

+بعدنوشت:ساعت ۲:۲۰ بامداده،تیم فوتسال ایران علی رغم بازی فوق العاده ش تنها با اختلاف یک گل، پاراگوئه رو شکست داد و به جمع چهار تیم برتر جهان پیوست.ما چقدر خوووووووبیم آخههه!!!غمباد نگیرم خوبه.همه خوابن ،نمیشه خوشحالی کرد !!!بنظرتون من دو ساعت دیگه برای نماز بیدار خواهم شد!!!


+عنوان مطلب از شعر تقدیمی "پریسا💖جان"،شاعر ناشناس

۹۵/۰۷/۰۳
جودی آبوت

نظرات  (۴)

عالی
پاسخ:
ممنون
منم متاسفانه اعتماد به نفس و عزت نفسم پایینه :/
پاسخ:
تو هم کاری رو انجام بده که ما قصدش رو داریم
ان شاالله موفق میشیم
کار سختی نیس،فقط باید خودمون رو باور کنیم :)
۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۴:۴۸ ئه وینار ...
اینکه بعد ها ببینی کاریو که توام میتونستی انجام بدی ولی ندادی و یکی دیگه با کلی قابلیتای کتر همون کارو انجام داد و حالا موفقه،خیلی آدمو اذیت میکنه
پاسخ:
آره دقیقا ،ولی خب گذشته و اشتباهاتش وقتی میتونه کمک کنه که درس و تجربه به حساب بیاد.
خودم این شعر خیلی به دلم نشسته بود :)
پاسخ:
زیبا بود
خیلی لطف کردی🌹😘

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">