بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز

فقط می نویسم ،همین !

طبقه بندی موضوعی

۱.آخرین روز شهریور هم گذشت،اصلا نمیدونم شهریور چطور گذشت!!!


۲.برای اولین بار "کاکا" پختم.خوب شد.من فکر کنم تنها کسی هستم که از نعمت یه خواهرکوچولو بهره میبرم که عاشق کیک و شیرینی ه و هرچی درست کنم-حتا اگه خوب نشه-با ولع میخوره و کلی تعریف میکنه.

۳.نفسم ببخش که انقدر بداخلاق شدم،ببخش منو که قدرت درکم پایین میاد و یادم میره تو هنوز کوچولویی.دنیامون از هم دور شده.من تو جزیره ی خودم هستم و دلم نمیخواد کسی به این جزیره ی تنها پا بذاره

۴.از فکر ناتوان بودنم در بعضی مسایل رنج میبرم!

۵.چقدر بده که نمیتونم یه چیزایی رو راحت بنویسم،هر بار مقاومت کردم در مقابل شناس بودن در دنیای وب نویسی به نحوی نشده،الان هم با چند نفر تو تلگرام هستیم،یکی دو نفر در اینستا و یه عزیز دیگه که بیشتر با هم آشنا شدیم و در ارتباطیم.


بعدنوشت:به دلیل سرعت افتضاح نت و مشکل ارسال مطلب اینو یادم رفت بنویسم؛

روز جهانی صلح همزمان با شروع هفته ی دفاع مقدس و سالروز آغاز جنگ تحمیلی!!!

بارها گفتم جنگ رو مستقیم لمس نکردم اما غیرمستقیم چرا!!

دیشب هم خواب جنگ دیدم.یه جایی بودم ک نمیدونم کجا بود ولی گویا زیارت بودم،حس میکردم مکه ست.یه جایی نشسته بودیم،همراهانم رو یادم نمیاد،دیدم از روبرو یه هواپیمای جنگنده میاد.مطمین بودم که میخواد بمب بندازه و تو دلم میگفتم این عربستانی ها آخر کار خودشون رو کردن و به همراهانم نشون دادم.بمب یه جایی خیلی جلوتر افتاد.فهمیدم که الان یه موجی از خرابی و انفجار به ما میرسه و میمیریم.چشمانم رو بستم و همون لحظه گفتم حالا که میدونی داری میمیری اشهدت رو بخون.از بس هول شدم اشهد رو کامل نگفتم،یعنی اول بجای الله اکبر داشتم اشهدان لااله الا الله میگفتم.همه جا سفید شد.من دردی حس نکردم....خوابم همینجا تموم شد،چون بقیه ش یه خواب دیگه ست که اونم واضح یادم نمیاد!!!


میگم که:با تموم شدن تابستون از شر این پشه ها خلاص میشیم!!!خودم به جهنم،دیگه این خواهرم رو خوردن تموم شد عاخه!!!


+پاییزتون طلایی🍂🍃🍁


+عنوان مطلب از امیرمهدی صفایی

۹۵/۰۶/۳۱
جودی آبوت

نظرات  (۴)

چه حس خوبی داره این نوشته جودی جون:)))
پاسخ:
واقعا ؟!
حس میکردم وبلاگم همش پالس منفی میفرسته
و دوست ندارم این رویه رو
((: من خواهر کوچولو میخوام جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

 (((((((: این پستت حس مثبت بیشتزی داشت
پاسخ:
ای جانم بهار
بیا بدمش به تو 😉
یه وقتایی انقدر رو اعصاب میشه که نگو،ولی خب ته تهش میگی خدایا شکرت بخاطر بودنش
البته الان بزرگ شده و شیطنتهاش رو مخ تره ،منم که بییییی اعصااااااااااب😁

خداروشکر 😊
۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۲ عای عم بــــهـــــار D:
منم خواهرکوچولو :(
پاسخ:
ای جانم
ان شاالله خواهر و برادرت بچه دار میشن و تو هم از نعمت یه کوچولو تو خانواده تون لذت میبری😊
منم خواهر کوچولو دارم یعنی نه اینکه کوچیک باشه ها از من کوچیکتره :)))خوبه راضیم ازش :))))

منم خواب جنگ می بینم :(
پاسخ:
خدا برای هم حفظتون کنه
کوچولوی ما هم امسال کلاس دومی ه

منم هر از چندگاهی باید یه خواب این مدلی و مستاصل شدن خودم رو ببینم
ولی برام جالبه،حتا ترسش و نگرانیش ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">